صفحه بیست و هفتم

حوالی پیش کشی

تقدیم به پنج  تن

دو ست در بندم به جرم عاشق به میهن اش خانه اش پیمان عارف

به دوست ندیده ام شیرین

به هادی عزیز وآرزوهایش

وتقدیم به نادیا

وپنجمین تو دوست خوب دلتنگم به همه دلتنگی های آرام با امید روزهای نوربرایتان با یاسی سپید

                                                         ×××

باری آقایان عزیز ،خانومهای محترم

اصلن این جلسه را همین جا نگهدارید بگویید آیا چیزی از دلتنگی می دانید

از غروبهای جمعه،فرقی نمی کند در چند ساله گی تان باشید

یا اول زنگ شنبه امتحان داری یا علوم و...

یا با ید سر کار باشی و یا هر چه دیگر

اصلن روز بعد از پنجشنبه خوب نیست وبدتر از آن غروب دلتنگی جمعه است.

                                        ×××

آدم ،آدم است دیگر،گاهی دلش به چیزی می گیرد که نمی داند چیست

آدم هست دیگر،مثل همه آدمها گاهی دلش چنان می گیرد،چنان می گیردکه میان این همه هیاهوی واژه گان ،سطری برای رهایی نمی یابد

شاعر می شود و شعر می راند

ترانه خوان تنهایی می گردد،به ساحل می رود از کوه بیرون می آید در رویایی خام پرواز می کند از مرز خواب و رویا می گذرد

اما باز دلتنگ است.

دلتنگ

بعد تو ی دلتنگ

می روی پشت پنجره روی میز می نشینی

سطری سپید می گشایی و حرف می زنی

که آدم است دیگر مثل همه آدمهای دیگر

از واژه گان فاصله می گیری ، رنگها را می گیرانی و می پاشی بر صفحه زندگی ات

آبی را و آسمان خانه ات را آبی می کنی

کو ه ها را به استواری اش بلند می کشی طوری که هیچ چیزی از غرورش کم نشود

جوی را تا حیاط خانه ات ادامه می دهی چند درخت اطراف خانه سبز می کنی و حوض و ماهی های قرمز را دلبسته آن

زرد را می گیرانی و خورشید خانه ات را نقش می دهی و امتداد تابش آن را تا ابتدای طرحت ادامه می دهی

نگاه می کنی هنوز نقاشی ات دلگیر است و خانه ات و حوالی آرام زندگی ات ، انگار دلگیر به آواز پرنده ای است که هم زادش را گم کرده است ، دلگیر به صدای کو کویی که در شبهای بهاری در آسمان شمال رویایش را جستجو می کند

صدای نهر ، سکوت میان سطرهایش را می شکند ، صدای آبی که از جوی کشیده شده اش روان شده است.

می خواهی برایش ترانه ای ساز کنی ، نه ، او را دیگر توان ترانه خواندن نمی باشد.

صدای غرش ابر و آسمان به هم می آویزد ، در حیاط نقاشی ات باران میگیرد

بوی خاک خیس باران خورده در اتاق ات می پیچد ، رنگ فرشهایت شسته می شود

پرنده بالهایش خیس شده است.

روزنامه ای میگیری و باد می زنی و هی ابرهای تیره را از حیاط خانه ات دور می کنی دوباره زرد را صدا می کنی و گرمای روزان نور را امتداد می دهی.

می خواهی برایش همزادی بیافرینی.

سطر ات پر شده است ، نقاشی ات را باران شسته است.

صدایت گرفته و بغض ات فریاد نشده باقی مانده است، دگیری هایت تداوم یافته ، دلتنگیهایت امتداد پیدا کرده است.

آدم ، آدم است دیگر مثل همه آدمهای دیگر

گاهی دلش به چیزی می گیرد که نمی داند چیست.

حرفی می زند که نمی داند چرا.

طرحی می کشد که نمی داند برای چه.

شعری می نویسد بی وزن ، بی قافیه ، بی ردیف و به هیچ چیز شاعرانه تنها خودش فکر می کند که شعر نوشته است.

و آدم ، آدم است دیگر گاهی چنان گند می زند به همه چیز و همه کس.

گندی که نمی داند چرا.

باری آقایان عزیز ، خانمهای محترم ، اعضای محترم هیئت منصفه

آدم ، آدم است دیگر مثل همه ی آدمهای دیگر.

گاهی می خواهد کاری انجام دهد که دلتنگی اش اندکی کوتاه شود

                     پرنده ای را اسیر می کند

                                                     آدم هست دیگر....

                                                                                                   ادامه دارد...

                          همین غروب جمعه پاییزی

                         بیست و نهمین روز از آبانی دیگر از سال هشتاد و هشت  

                         کناره های خزر

 

                                                                             افشین

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در جمعه بیست و نهم آبان 1388 و ساعت 19:6 |

                                     صفحه بیست و ششم

دوباره بوسه

...

آرام آرام به نزدیکای تو می آیم،گونه های یخی ات را می بوسم و می بوسم

وتو هی اشک می ریزانی وبغض ات را گریه کرده رها می کنی

و به خدا قسم هنوز نمی دانم که آن اشکها از آزار من بود یا از شوق هم آغوشی.

فقط می دانستم  آن لحظه باید که ببوسمت.

لبانت طعم بهار را داشت یا پاییز و زمستان را نمی یافتم ،گرم بود اما تابستانه نبود،گرمای خودش را به همراه داشت

گرمایی که جدا ازفصل ها ممکن می شد آنقدر گرم که حتا من بی تجربه ي هول شده هم آن را در یافتم.

گرمایی بود که سوز سرما را به دور می راند وعاشقانه ترانه می سرودو حرف می زد

ومن چقدر با آن بوسه خالی می شدم،از بغض  

وقتی کنار تو می بودم

از شعر وقتی که تو بهانه می شدی برای سرودنش

از حرف وقتی که تو شنونده اش می بودی

از بوسه وقتی که بر لبهای تو بنشیند.....

وای که چقدر خالی می شدم از هر درد و اضطرابی

با همان بوسه چند وقت از نوشتن وگفتن پر بودم و صفحات بی شماری شعر

می شدند صفحه هایی که نه توان نوشتنش با من بود

نه حرفی برای گفتن در آن می یافتم.

باری باری

آقایان عزیز ،خانومهای محترم

یک بوسه ،چندین چند صفحه را به راحتی پر می کند،صفحاتی که رمان

می شوندوشمس مولانا را پدیدار

صفحه هاتی که برای من در گذار روزهای قبل آن خالی مانده بودو واژه توان نگاشتن بر آن را در خویش نمی دید

صفحه هاتی که حرفهایش میان بغضی غریب شده و به هق هق گریه نگردیده مانده بودو آغاز شدند سطر سطر ش

انگار به انتظار یک واژه ساده نشسته بودند:

بوسه

ومن پر زبوسه شدم وباران و برف بوسه بر گونه های یخ زده و لبهای گرم تو

بوسه ای که بر سطر سطر من جاری شدند و جریان یافتند

بوسه ای که به چشمهایی آویخت که مرا دچار کرده بود،کاش سهراب زنده بود ودچاری دگر را می نوشت

همان چشمها که در دومین ماه بهاری

جایی انتهای شب ،ابتدای روز به میهمانی حدود محدود من آمدند و عاشقانه ام را آغاز گر شدند

عاشقانه ای نا محدود،

                      که عشق را هیچ حدودی یارای تحملش نیست

حالا مانده ام،آقایان عزیز ،خانومهای محترم

منی که این همه در جاودانه گی چشمی دچار بودم حالابوسه ای نیز بدان آویخته شده بودند

و شما بگویید....

                                                  ***

بگذار دو باره به آن کوچه باز گردم

برای یک شب ،یک روز

اصلن برای یک لحظه هم که شده

بگذار به آنهمه کودکی ام باز گردم

تا تازه شوم

تاخوانده شوم ودوباره عاشق

تا دوباره عاشق شوم

ودوباره نام ترا به یاد آورم

تا دو باره بتوانم دیروز را روانه فردا سازم...

                                                  ادامه دارد...

                                                  پنج شنبه بیست و هشتم آبان ماه از

                                                  هشتادو هشت

                                                                                           افشین

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 و ساعت 13:29 |

                                      صفحه بیست و پنجم

حوالی عاشقی

..آخ

ــ دردت آمد؟

به خدا هرچه گشتم از برف نرمتر ندیدم که به سویت پرتاب کنم تازه آنهم در این هوا

راستی چرا از گلوله های برف دردت می گیرد و از بوته های خار حتا کاکتوس نه؟

حتا اگر خارش در دستهای تو بنشیند باز هم نگران نمی شوی.

ــ حتمن فرقی می کند؟

ــمثلن چی؟

ــ مثلن اینکه گلوله های برف پرتاب می شود اما..

ــاما به خدا من این را عاشقانه پرتاب کردم

ــ می دانم میدانم واین شاید از آموزه های کودکی مان باشدکه آنچه که پرتاب می شود آزار دهنده است

ــ اگر اینگونه است پس چرا گلوله های نا خوشایند برف را پاسخ می دهی و آنهمه عاشقانه را نه؟

آنهمه شعر، ترانه،

آنهمه شور جوانی ام را ،روزهای دنبال تو آمدن ،شاعر شدن

چرا آنوقتها هیچ نمی گفتی از آنهمه کلمات وواژه گانی که برای تو می آوردم؟

به آسمان نگاه می کنی و می گویی:

                     بیا از هر آنچه کلنجار را می آفریند دوری کنیم.

نگاهت می کنم لپ هایت از سرمای زمستان به سرخی می زندو من خوشم می آید نه از سردی ات که از قرمزی گونه هایت

حتمن برای گرم شدبه سمت من می آیی و من باز می بوسمت

شال ات را بر گونه هایت می نهی وگونه هایت از من دور می شود

حالا برای من دو چشم مانده است و مژه هایی که از آن پاسداری می کنند .می گویم:

تو سردت نیست؟ هی با تو ام تو هنوز سردت نشده؟

می خواهی در آغوشت گیرم تا کمی گرم شوی؟

ــ باز که پرسیدی

ــ به خدا قسم به جان باران،به برف قسم دست خودم نیست،نمی توانم بی اجازه سمت تو رها شوم

حتا اگر تمام آسمان به درستی کردار و کنش ام گواهی دهند.

ــ چرا از من گفتن آنچه نا ممکن را می خواهی،مگر آن روز که تن مرا به رودخانه زدی وبعد ...

پرسیدی؟

ـــ به خدا نمی دانم یعنی هنوز نمی دانم آن روز بر تو چگونه گذشته است،نگفتی سردت نیست؟

ـــ نه نیست، یعنی تمام وقتهایی که می خواهی اینگونه بپرسی سردم نیست و از حالا بگویمت که در تابستان آتی هم گرمم نمی شود ودر بهار به هیچ گل و گیاهی حساسیت ندارم که موجب ریزش اشکهایم شوند و در پاییز ریزش مداوم هیچ برگی بر شانه هایم سنگینی نمی کند،یعنی به اندازه پرسشهای تو سنگینی نمی کند،چرا برای نزدیک تر آمدن بهانه می خواهی؟

آرام آرام به سمت تو می آیم،پلکهایت در هم می آمیزد،چند قطره از گونه هایت سر می خورد و

من ، من نادان با چشیدنش دانستم که آزردمت .

تو می گریستی...

                                     ***

حالا برو

بگذار تا تولد دوباره باران

راهی شوم

بگذار لااقل به دیدار چند قطره روم

به تولد ابری دیگر

ریزش شر شر ترانه ای

به تولد آنچه که خیس آبم کند نه خیس اشک

بگذار دو باره به آن کوچه باز گردم به آن خیابان

به آن تاریکای روشن....

                              ادامه دارد...

                                               بیست و هفتمین گذر آبان

                                                 از خانه هشتادو هشت

                                                              افشین

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 17:40 |

                                       صفحه بیست و چهارم

حوالی کوهستان

....باری عزیز باری فقط وقتی برای عاشقانه ات با ایمان و مصمم ، با اعتماد به تمام آنچه که  تو را به پرواز سوق می دهد

 هوای پرواز به سرت می زند

هر جا که باشی پریده ای.

می گویی می خواهی سفتی زمین را از نقطه ای بلند نگاه کنی

راهی می شویم از کوچه های برفی و راه می افتیم به سوی کوه ،کوهستان

به ابتدای دامنه می رسیم،آنجا برف بیشتری زمین را پوشانده و بر بوته های چای سوار شده

انگار که سفره ي بزرگ از سپیدی بردرختهای نارنج و بوته های چای لم داده و به آسمان نگاه می کند

ـ بیا برویم بالاتر

ـ نه نمی شود،آنجا برف زیاد است

ـ اما من می خواهم از بالای بالا ولو شدن سپیدی را بنگرم

آنجا حتمن زیبا تر است و برف اش هم بیشتر

ـ خطر ناک است

ــ مگر همین تو نبو دی که می گفتی با من حتی تا مرگ هم می آیی؟

ـ گفتم عزیز و باز می گوییم اما خطر برای تو دارد و این..

می ترسم ،باور کن که می تر سم ، می تر سم پایت سر بخو رد ودر اندازه دستهای من نباشی که بگیرمت

ـ خوب ،بخورد یادت نیست عاشقانه مان از سر خوردن پایم در آب آغاز شد؟

ــ چرا یادم هست اما آنجا رودخانه بود و اینجا...

تازه عاشقانه من از بازی های کودکی مان آغاز شد از گرگم به هوا و...

باشه ،باشه ،قبول اما قول بده از حدود دستهایم خارج نشوی.

ــ یعنی می خواهی محدودم کنی به دستهایت ؟

ــ نه ، نه عزیز تنها می خوالهم نگاهت دارم برای همه روزهای با هم بو دنمان.

گفتم که من از روزهای مشقهای کودکی ام با تو عاشق بوده ام.

ــباشه قبول ،حالا برویم؟

به چشمهای مصمم ات نگاه می کنم و تسلیبم خواهشی می شوم که می خواهد زیبایی را از اوج آن بنگرد.

از شیب تندی بالا می رویم با پاهایی خیس ،خیس از برفهای رفته در کفشهای مان آخر قرا کوه پیمایی نداشتیم

پر می شویم از سردی و سرما ی کوهستانی سرد و برفی

تندی برف گاه از زانوان ما بالا می رود،حالا تمام دامنه شمالی البرز زیر نگاه حسرت بار توست حسرت ندیدن همیشه این همه زیبایی،زیبایی از سپیدی ای که گاه چشمها را می زند،می نشینی هوس چایی می کنی و کلبه ای را می بینی و می گویی

ــ بیا برویم آنجا کلبه است، چای بنوشیم

ــ باشه اما از کجا می دان که چای هم هست؟

 پوز خندی از نادانی من انگار می زنی و میگویی:

هرجا کلبه هست حتمن چای هم هست .

و حق با تو بود

آنجا چای هم بود و مهر بان ي فراوان

کنارآتیشی از هیمه های کوهستان ،بخاری هیزمی وصداقت زوج کوهستانی گرم می شویم و چای و چای و ...

شانه های میزبانان  مهر بان را می بوسیم وتن به برف و بوران می سپریم..

...می خواهم به سفره صبحانه راهی شوم

به شبهای ملایم قدم زنان تابستان

به ریزش مداوم باران در بهار

به آسوده گی خواب های کودکی

می خواهم برای تو ترانه ای تازه شعر کنم

تا واژو واژه جمله شوند

وجمله جمله شعری ناب برای ترانه ای به گوشه ي چشمهایت....

                                                                                      ادامه دارد....

                           همین بیست و ششم آبان ماه از سال هشتادو هشت

                                              کناره های خزر

                                                                                         افشین

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 و ساعت 19:9 |

                                      صفحه بیست و سوم

حوالی پرواز

...پرنده پرواز می کند بی آنکه خسته شود بی آنکه گرسنه شود

اصلن بگو بدانم تو آیا پرواز بی دلیل را می دانی؟

یا اینکه بخواهی بی هیچ انگیزه ای تن لطیف خود را به آب و برف و خیسی بزنی؟

پرنده ,پرنده است دیگر و چون پرنده است حتمن پرواز را می داند, همان گونه ای که ما آدمها می بایست آدمیت را می دانستیم

یا لااقل به قول شاملو انسان را رعایت می کردیم.

همان گونه ای که ما ,همه من وتو ها باید عاشقانه بدانیم وعاشقانه پرواز کنیم

اگر ما ما آدم های مغرور نا عاشق, نمی توانیم حوالی عاشقانه های خویش را رعایت کنیم.

اگر که ما عاشقانه های خویش را به درد و دروغ  آلوده می کنیم,اگر که نا راستیم و نا صادق,اگر که کج می رویم و راست نشانش می دهیم.

اگر که نمی دانیم کجا و کی باید قدر لحظه ها و کنش ها مان را بدانیم.

اگر که دلتنگ و دل گیریم و نمی توانیم از احساس غمبار خود فاصله بگیریم

هیچ کدام دلیلی نمی شود که پرنده پروازش را نفی کند  مثل ما که نباید عاشقانه هامان را منکر شویم.

اینکه چرا در سرما سراغ قشلاق شان نمی روند و در گرما به ییلاقی دلپذیرکه از سوز تابستان در امان باشند

به جان باران سوگند که:

 پرواز چیزی غیر از رها شدن در آسمان است

چیزی به غیر از بودن بین زمین و آسمان وسقوط نکردن,پرواز حسی غیر بودن وسقوط است

باور کن آنچه از پرستوها می بینیم پریدن تنهاست ,نه پروازی دل نشین والبنه آنچه را که ما می بینیم

باور کن ,تو را به جان باران ,تو را به همین صفحه سپید برفی باور کن که پرواز هم یک اختیارو انتخاب است

پرواز پرش با بالون ولم دادن روی موبلهای اتوبوسهایی هوایی نیست

گفتم که چیزی به غیر از پریدن با هر وسیله و به خاطر هر خاطره ای است

مثل عشق,که وقتی دچارش می شوی دیگر راهی به غیر از بال گشودن نمی یابی

باری عزیز آنچه که شکوه پرواز را معنا می دهد ماندن در آسمان یا پریدن تنها نیست بزرگ لحظه ای است که تو را می پراند با تمام وجودت و با تمام قدرتی که برای یک لحظه عاشقی کنار کذاشته ای از کودکی  ات تا حال, تا بتواند تو را از این همه سفتی زمین بکند.

شادمانی لحظه یی ست که عاشقانه ات تو را به پرواز وادارد و به پریدنی تا اوج که آنجا تنها جایی است که می توان تا هر چه باداباد پیش رفت و چه لذتی زیبا تر از هر چه که عاشقانه ات بکشاندت به هرچه .....

باری  و باری  شادمانی لحظه ایست, که به وجد عاشقانه ات پرواز کنی

و از هر چه فصل و فاصله است,فاصله گیری

شادمانی لحظه ایست که مژه هایی باشند که خواستن تو را معنا دهندوچشمی باشد که ناظر پروازتو برای سیاهی مردمکانش باشد.

و آن تنها لحظه ایست که حتا اگر روی زمینی سفت باشی یا در ژرفای آبها و اقیانوسها باز پریده ای و داری پرواز می کنی

پرواز عزیز ,پرواز

می خواهم با همین ترانه تنها باشم

با همین حدود دلتنگی

همین حوالی کودکی

کنار همان خیابان آشنا

کوچه های خاک بازی

می خواهم به سفره های صبحانه راهی شوم

وقتی که پدر

می گویید های شما

آقایان ,خانومها

بیدار شوید بهار شب رسیده است....

                                         ادامه دارد

                    همین پنج شنبه ای که فردا مدرسه هایش تعطیل است

                       بیست و یکم پاییز و آبان

                           هشتادو هشت

                                                             افشین

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 و ساعت 18:25 |

                                    صفحه بیست و دوم

حوالی زمستان

..رد پامان بر برفها می نشیند,سالهاست که اینهمه باران برف اینجا نباریده است

من سردم می شود و تو را نگاه می کنم که با انگشتهای یخ زده ی , کشیده ی زیبایت آرام,آرام

برفها را به کناری می زنی وبرا پرنده ها دان می پاشی.

_ لااقل بگذار پارو بیاورم

_نه عزیز , نه .... جان

اولین بار بود این همه نزدیک صدایم می کردی, احساسی عجیب داشتم

مرا به نام صدا می زدی و من در رویایی دیگر مانده بودم.

_ هی با تو ام ,کجایی

_ همین جا کنار بستر رویایی ات

کنار تو ام اما.. چی گفتی؟

_ گفتم که لذت پرواز پرنده سرما را از نوک انگشتانم دور می کند

_ آخه یخ می زنی

_ می دانم اما مطمعن باش که گرمای پرواز لذیذ تر از سرمای زمستان است

_ یعنی اینهمه برف و سپیدی زمین شادی نمی آفریند؟

_ چرا چرا ,اما وقتی عذابش را از آنانی که درد دارند کمی دور تر کنیم حتمن شادی آور تر است

_ اصلن بیا برویم برف و دو شاب بخوریم

                           * * *

روی ایوان رو به روی باغ می نشینیم پیاله برف و دوشاب را به هم می آمیزیم

هنوز نگران چند پرنده ای که همان حوالل سرگردانند.

_ چرا این پرنده گان به جاهایی گرمتر نمی روند؟

_ نمی دانم اما حتمن آنها هم برای خودشان دلایلی دارند.

_ چه دلیلی ؟

_نمی دو نم شاید مثل من که از چشمهای تو نمی توانم که بگذرم

_یعنی آنها هم عاشقند؟

_حالا یا عاشق اند یا ایکه مثل من جایی گیر کرده اند نمی دانم , اما هرچه هست حتمن آنقدر ارزشمند است که

که نه تنها از برف وسرما  و یخ ویخبندان نمی گریزند که به استقبال پرواز در باران و برف هم می روند

نگاهت به سوی من کشده می شود و بعد به سوی آسمان ,دودلی می خواهی چیزی بپرسی حرف را می جویی و می گویی

_ تو آیا حاضری به خاطر من این همه زجر و سرما را تاب آوری؟

نگاهت می کنم ,به من برمی خورد,آخر هیچ چیز بد تر از بی اعتمادی نیست

بدتر از اینکه نتوانی احساست را به درستی منتقل کنی

بدتر از اینکه کسی را که دوستش می داری باورت نکند

به تو ایمان و اعتماد داشته نباشد.

ودرد دارد دردی غریب,ناشناخته ,از مرگ بدتر و از نباریدیدن باران دلتنگ تر

دوباره می پرسی با آنکه دانستی نگران شدم

_ باری عزیزهستو تا تمام زنده گی ,تمام راه را و نور را

تا تمام تاریکای زنده گی را برایت روشن کنم .

اصلن از کجا مطمعنی دارند زجر می کشند,شاید سخت شان باشد

اما باور کن عاشقانه های آدمی ارزش همه چیز را دارد

ارزش رودر رو شدن با هرچه درد آور است تنها دلیلی است که به خاطرش باید

حتا جنگید.

باور کن زمستان برف و تابستان داغ

هیچکدام نمی تواند کوچک ترین خللی در رویاهامان بیا ندازد

واگر باور داریم که این پرنده گان را رویاهایشان به همراه عاشقانه هاشان

اینجا نگاه داشته دیگر لازم نیست نگران شان باشیم

چون کمترین دلیل اش آن است که مثل ما آدمها دروغ نمی دانند وپریدن به خاطر

آنچه که بدان باور ندارند امری محال است.

هر گز فریب خود را نمی خورند

واز روست که ماندن در این یخ بندان راضی شان هم می کند وشادترین آواز هاشان را سر می دهند

مثل همانی که بر شانه هایت ترانه کرد

باور کن هیچ چیز جز عاشقانه هاشان نمی تواند این همه آنان را به زنده ماندن

رهنمون شود که حتا به به جنگ دام هم می روند برای زنده نگاه داشتن آنی که دوستش دارند

این را که خودت گفته بودی یادت نیست...

دانه های برف هی پایین و پایین می آید

                          ***

می خواهم با هین ترانه تنها بمانم و باز گردم

با همین حدود دلتنگی

با همین حوالی کودکی ام

با همان خیابانی که آشناست

همان کوچه ای که می شناسمش

با خانه ای که ایوانش را باران خیس می کند

همان که عطر چای و نارنج

به اتاقهایش هر صبح سلام می دهند و

هرشب کنار بستر خواب ات می نشینند

ومست از عاشقانه ای جاری

خوابی خوب

می خواهم با همین ترانه ها تنها بمانم....

                                                     ادامه دارد...

                                                    همین بیستم آبان از پاییز

                                                                     88

                                                                     افشین

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 15:54 |

                                          صفحه بیست و یکم

...پرمی شوی از بارش مدام برفهایی سپید ,سپید

کاپشنم را در می آورم ,بر شانه های تو سوار می کنم

می گویم بیا برویم آن سوی باغ,برای گنجشکها دام گذاشته ام

گنجشکی به صرف دانه به دامم می افتد,تا به حال کباب گنجشک خورده ای؟

دو باره نگاه می کنی و نگاه هردویمان به چشمهای کوچک پرنده می افتد

دلخور می شوی ,

_ فکر می کنی نمی دانست در این باران برف این همه دانه یکجا بدون دام جمع نمیشود؟

_ می خواهی مرا به چه برسانی,درست بگو تا بدانمت

_ هیچی فقط اینکه اگر روزی برای عاشقانه تو چیزی برای خوردن نباشد,یا باشد و دامی کنار آن پنهان

یا اصلن روزی دهانت از ترس مرگ بسته بماند,اینکه اختیار و انتخاب از تو گرفته شود

اینکه جایی برای هق هق بغضهایت نیابی,اینکه نتوانی حرف بزنی و بودن خود را اعلام داری

اینکه برای تکه ای نان و چند مشت ارزن تا مرگ پیش روی..

_بسه,تو را به جان همین برف و باران بسه,تنها می خواستم شادمانت کنم وبه همین خاطر اسارتش را تاب آوردم منهم می دانم که از دام دانه باخبر بوده است واز آنچه که ممکن است بر او آیدواین ..

_اما تو ..

_ گفتم که این از حماقت ما است که جنس شاد کردن عاشقانه هامان گاه به اسارت وحقارت دیگران می انجامد

به اسارت خودمان حتی ,به حقارت خودمان حتی وهرگز نمی اندیشیم که شادی ای که با اسارت کسی آغاز شود دردناکتر از مرگ است.

از تو وازپرنده عذر خواهی می کنم.

در چشمهایش خیره می شویم,ترسیده است,کمی دانه بر دستهای خود می ریزی و او را در آغوش می گیری

کنار تو که می آید انگار آرامتر میشود,در دستهای تو احساس امنیت بیشتری می کند و از چشمهای تو

احساس آرامشی را می گیردکه من این همه سال را بدان زیسته ام.

کمی دانه را بر می دارد و می رود وباز,باز میآید و بر شانه هایت به نرمی بی ترس و دلهره,با اختییار و انتخاب کامل,با میل و علاقه می نشیند و آوازی عاشقانه سر می دهد.

انگار او هم به مهربانی تو پایبند شده است من باز حسودی ام میشودوقتی که تو و پرنده کوچک زبان هم را می فهمید و برای هم می خوانید.

_بیا برویم خانه ,بیرون سرد است

_بگذار اول این دامها را برداریم.

تله ها را جمع می کنیم و چند جای دیگر باغ را از برف خالی کرده برای پرنه گان نان می گذاریم

_نکند آنها جای مرا در درون تو بگیرند؟

تو باز نگاهم می کنی و می خندی...

می خواهم با صدای بلند بیاندیشم

به تو,به مهربانی

به بودن کنار تو ,برای تو

به استواری البرز

وباز گردم

به روزهای نور

به لالایی مادر

با بوسه بر دستهای پر پینه

می خواهم به باغ باز گردم

به باغ نارنج ,سبزی

به بوته های چای

می خواهم با هین ترانه تنها بمانم وباز گردم...

                                                      ادامه دارد...

                                                         همین نوزدهمین روز آبان

                                                                ۸۸

                                                                                         افشین

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 15:36 |
                             صفحه بیستم وبیستمین صفحه

باری باری آقایان عزیز ,خانومهای محترم

باز می گویم که یک شب با آن چشمهای خیس بوده ام واز آن لبهای شکفته بوسه گرفته ام

و دستهای من طراوت و شادابی تنی را لمس کرد که دچارش شدم

حال اگر می خواهید, من آماده ام,آماده ام تا تاوان رویای انتهای شب و ابتدای صبح خویش را بده ام.

آماده ام تا لذت و سختی لمس عاشقانه ام را در زیر ضربات شلاق شما نجوا کنم

بگذارید با هر ضربه بیشتر و بیشتر به جاودانگی رویایم وبه حقیقت آن چشمها ایمان و اعتقاد بیابم.

باری من بودم

اعتراف می کنم به صراحت واژه به اینکه

شب بود ,ستاره بود,مهتاب بود

اعتراف به اینکه در شبی مهتابی که ستاره گانش به دل ربایی از هم چشمکهای شان را روانه آسمان می کردند

آنجاه که ماه با غرور آفتاب روز را به کناری زد تا خود شاهد ابتدای لبانمان باشد

وآغازی از یک بوسه.

آنجا که من کم آوردم

وچشمهای من به حیض تن تو شدند

حیض چشمهایت

آنجا که باز من بودم و شب بودو ستاره بود و روشنای چشمهایی

که در دومین ماه فصلی سبز به دیدنم آمدند.

آنجا کم آوردم

آنجا که به لمس تن آن

به لمس پاهایی که سپید بودند و زرد بودنید

به لمس سینه های سفتی که بوی تند شان هفت سال ترین شراب ها را به جوی می ریزاند

وبه بوسه لبهایی رسیدم که زجر این همه انتظار را

آن همه غروبهای دتنگ

غروبهای دلگیر

این همه بود ,نبود,اصلن هرچه از بود و نبود را

زجر غروبهای جمعه وپنج شنبه انتظار را

انتظار حالی خوش

لبی شیرن ,دلخوشی های الکی به سلامتی شما را و نوش را

حتی

بوسه ای تمام مرا معنا می داد.

باری آقایان عزیز ,خانومهای محترم

من بوسیدمش

بوسه ای که به شرم این همه انتظار پایان داد

حالا اگر می خواهید به آن محکومم کنید حرفی نیست اما از چرایی ماندن در آن لحظه نه.

* * *_می گویی چقدر این دانه های سپید زیبا است

_تو سردت نیست با آن پیراهن سپید تن نما.

ومن آن لحظه دلبری ات رانفهمیدم.

دوباره می پرسم وتو دوباره فقط نگاهم می کنی مثل هر باری که ازپرسشهای مضحک من خسته می شوی.

سپیدی برف بر گیسوان و تن تو می نشیند

دیگرنمی توانم برهنه گی تنت را ببینم تمام تن ات

سپید از برف باریده شده است...

می خواهم به انعکاس صدای یک نام بیاندیشم

 به نام تو

به ماندن در همان یک لحظه

به عبور تمام روزهای فردا

به گریه های کودکی ام

پس مشقهای نانوشته

به میز های چوبی ,تخته سیاه

به نیمکت و روزهای امتحان

می خواهم با صدای بلند به تو

بیاندیشم....

                ادامه دارد...

                                                        همین هجدهم آبان ماه پاییز برگ ریز

                                                                                    ۸۸

                                                                                  افشین

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 15:59 |

                                         صفحه نوزدهم

تمام شب را با ببوسه گذراندیم

 و با بوسه راهی وجاری شدیم،پابه پای پرنده پریدیم تا آبی آسمان ،از ابری به ابری دیگر ،از فراز البرز تا شروع زاگرس

از رامسر و رودسر تا کجای نمی دانیم کجا بودیم

از خلیج فارس تا دریای خزر

از کوچه های بازی،از خاک وخاک بازی تا تاب و تاب بازی،تا تمام بازیها کودکانه،تمام آنچه که با آن بزرگ شده ایم و خواب خوب خاطره مان

بدان شکل گرفته،گذشتیم

با بوسه از هر چه ترد و تردید بود

از هرچه فصل و فاصله است

با بوسه از تمامی نفرت گذشتیم.

بی درد ،بی تردید،بی هیچ احساس اینکه چقدر تنهاییم

×××

دیگر ترسی از دیر رسیدن به خانه نداری،از شجاعت بوسه و از لمس تن خود شجاع شده بودی

از تمام شدن روز هراسی نداشتی.

از تمام ،طی کردن یک شب را با بوسه ،باران بوسه.

گفتی حتمن به پدر می گویی که عاشقانه ات در همین لحظه آغاز شده است وبه مادر اگر که می بود!

گفتم به بود پدر یا نبود مادر میاندیش و به اینکه کدامشان بیشتر نحمل عاشقانه تو را دارند

ـ نه آخر مادر، مادر است دیگربا تما م این حرفها و اشتباهی ها ،با تمام دردها و دغدغه های نبو دنش، باز مادر ،مادر است

ـاما باور کن پدرت نیز می تواند و شاید بهتر و شادمانه تر پذیرای عاشقانه ات باشد .

ومن هی سعی می کردم و سعی می کردم تا نبود مادر نرنجانتت

ومادر                                 مادر                                                   مادر

همان که گاه نگرانی مان ،نگران                  ترین مخلوقات می شود

همان که خبط و خطا مان را می  بیند و به رویش نمی آورد،همان که تاوان تمام اشتباهی بودن مان را می دهد.

و مادر مادر است دیگر ،یک واژه کامل و کامل دست نیافتنی

کسی که هیچ کس مثل او که نه،حتی حوالی یک شباهت ساده را از او ندارد

گفتم که:  یک واژه کامل محال

محال از دلخوری ،از نفرت هی                     هی                    هی                          مادر

×××

خارج از اختیار تو و من صبح می شود

با هم در آمیخته بودیم وعطر بوسه و عرق تن من و پستانهای تو بهم آمیخته بودند

هول می شوی،شرمنده آفتاب صبح می گردی و از بودن کنار من ،

نمی دانم؟

می گویم نترس پدر حتمن حرف تو را و عاشقانه ات را در می یابد،واینکه من ،کنار تو می مانم

کنار تو و بوسه های تو

می مانم تا تاوان این یک شب دور از خانه را با تو پس بدهم وتمام گناه نا کرده تو را و خویش را  را به عاشقانه آرامم پذیرا شوم.

می مانم تا به هرچه می گویند گردن نهم ،تو فقط،فقط تو نترس.

آرام می شوی من دوباره تو را و تو باز مرا می بوسی.

در بوسه های هم غرق می شویم تا هیچ بهانه ای نتواند دورمان کند.

×××

نه آقایان عزیز ،خانومهای محترم

از حدود محدود تان عبور نکرده ام

من که کاری به کار شما نداشته ام،تنها گوشه ای از شبانه خویش را گرفته ام و به خدا حاضر تا هزار سال تاوان این، یک رویای حقیقی ام را پس بده ام ،شما آیا یک شب بوسه را می دانید؟

ا صلن بگوییدم چیزی از بوسه می دانید؟

یک شب با آن چشمهای خیس بوده ام،از آن لبهای شکفته بوسه گرفته ام ودستهای من طراوت و شادابی تنی را لمس کرده اند ،که امروزم را

به عاشقانه ای آویخت تا فردا...

به یک عاشقانه ساده مهربان اط یاسی سپید

به تو......

                     ادامه دارد...

           همین هفدهمین گذرگاه پاییز از آبان اش

                                                            واینکه88

                                                                              افشین

 

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 22:16 |
صفحه هجدهم
..چرا نبوسيدمت چرا؟
_ راستي هنوز نگفته اي درچند ساله گي مان آغاز گر بوسه مي شويم؟
نگاهت به تمامي به من مي افتد,بر اندازم مي کني,مي ترسم نکند برنجي و بروي و من
يک لحظه تمام دردهاي عالم در من جمع مي شود.
ديگر نه ماه را مي بينم ونه ستاره ها را,حالا فقط وفقط تار يکي است و ترديد.
وهيچ چيزي دردناک تر از ترديد نيست,ترديد گفتن و بعد فکر کردن به اينکه مبادا برنجد
ترديد راهي شدن يا نشدن به راهي دور درانتهاي زمان
ترديد اينکه منتظر بماني يا نه,لعنت به اين ترديد لعنتي,لعنت به اين پرسش آخرم از تو.

دوباره نگاهم مي کني,اينبار نزديک تر
کمي راحت مي شوم نگاهت آرامم کرد ,نز ديک تر امدي نزيدک و نزديک
حالا بخار دهانت را احساس مي کنم,مظتربم
حالا در فاصله يک بوسه از هم مانده ايم.
                من بوسيدمت.

لبهايمان که بهم رسيد مهتاب طلوع کرده بود,ستاره گان درخشان ترين تابش شان را
بر آسمان و زمین  هديه مي کردن وشب معنايي غير از پايان روز پيدا کرده بود
ديگر ميانمان هيچ فاصله اي نبود ,غرق در باران باران بوسه وپر از روياي فردا
پر از شور جواني و سرشار از زنده گي
با بوسه رويايي تازه آغاز شد و عاشقانه اي که تا همين لحظه اي که براي شما حرف مي زنم نگاهم داشت
شما چه مي دانيد آقايان عزيز ,خانومهاي محترم
تا چند روز صورتم نشسته ماند تا طعم بوسه هاي تو شسته نشود وآن روزها هنوز نمي دانستم که
بوسه از ياد رفتني نيست,وچنان ماندگار مي شودکه در تمام روزان بعد از آن مي رويد ,جوانه مي زندو
عاشق نگاهت مي دارد.
احساسي است که شادماني لحظه هاي فردا رامی آفريند و گاهي هم دلتنگي به همرا ه مي آورد عجيب
شعري است که قافيه اي پيچيده دارد
ترانه اي است که فقط زمزمه مي شود و بلند خواندنش سخت است
طرحي است زيباي زيبا که نمي توان براي کسي تعريف کرد .بسيار پيچيده است و مهربان است:
اين بوسه ساده.
و اين زيبا ترين فاصله ميان دو نفر است وزيباترين اغاز يک ترانه
جايي که ديگر هيچ بهانه اي براي شروع نشدن يک اتفاق نمي ماند...
ديگر منتظر کسي نمي مانم تا راهي ام کند
ديگر به کفشهاي هيچ کسي خيره نمي مانم
به تمناي هيچ همراهي اي
همراه نمي شوم
به خواب هيچ کسي وارد نمي شوم
مي خواهم تمام راه را پياده روم
تا به طعم بوسه
به طعم همين چشيدن لبانت
به بازي گرگم هوا ,اب بازي
مي خواهم به شرم ان لحظه عاشقي بيانديشم
به حرفهاي نگفته ,به شعرهاي بي شاعر مانده
مي خواهم به عاشقانه کودکي ام بيانديشم
به همين لحظه که بوسيدمت....
                                     ادامه دارد
                                       همين شنبه شانزدهمين گذر ابان در پاييز
                                                               ۸و۸     
                                                             افشين

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 12:51 |

                                         صفحه هفدهم

..از خواب خوبت که بیدار می شوی دیگر از آفتاب رمقی نمانده است

بلند می شویم و راهی جاده می گردیم به سمت خانه براه می افتیم

می گویم بیا برویم طرف خانه ما

ـ نه نمی شود ،نمی خواهم عبور عابران آنجا مرا آنجا ببینند

ـ پس من چرا همیشه حوالی تو راه میروم و به خانه تان می آیم وتازه به آنهمه عابران سلام هم می دهم

ـ فرق می کند آخر تو ..،بگذار هرکداممان مسیر خود رابرویم

ـ می ترسم،می ترسم این مسیرهای جداگانه بهم نرسد

بگذار لااقل این چند متر را هم که شده،گره دستهامان وا نشود

نگاهم می کنی ،نگاهت می کنم دیگر از شرم چند لحظه هم آغوشی فاصله گرفته ایم.

تبسمی عاشقانه تمام صورتت را پر می کند ،مهربان می شوی و گرمی دستهای تر تو به روح و جانم عاشقانه ای تز ریق می کند

با توجاری می شوم به آرامی ابر،به آهستگی لبخند

با تو جاری میشوم به مهر بانی یک سیب سیبی تازه

به بزرگی باور،

جاری می شوم به آغاز عاشقانه ای جاودان وجاودانگی یعنی آغاز بوسه ،ابتدای لبخند،انتهای تبسمی لبریز

لبریز از باران ،لبریز از رضایت آغاز ...

ـ چرا این همه آرام می آیی دیرم می شود؟

دو باره نگاهت می کنم،به چشمهای شرمنده خیس آب تو نگاه می کنم،سرخ شده اند،تصویری مبهم از خودم در چشمهای تو می بینم

سیاهی ای زیبا از مردمکانت بیرون می زند،سیاهی ای که دلگیر و دلتنگ نیست واصلن آدم را یاد تاریکایش نمی اندازدونمی آزارد.

مژه هایت چونان شمشیری از مردمکانت پاسداری می کنند و

اولین غروب تا اینهمه با هم بودن از چشمهای تو می گذرد.

ـ بیا برویم طرف خانه ما .

دوباره نگاه می کنی

ـ می خواهم تمام این شب خیس را با تو باشم.با تو کنار تمام آنچه که خواهانم

وبرای من تمام چیزی به غیر بوسه ای از لبانت نیست

وبوسه شادترین آغاز یک هیجان است،صادق ترین مسیر یک ارتباط ،بهترین راه شناخت آدم های پیچاپیچ.

انگار تمام کنش هایت را جمع می کنی،تمام دلتنگی هایت را،تمام توانمندی ها ،شعر ها،داستانهایت

تمام آنچه که تا امروز بدان زیسته ای.

تمام آنچه که بر تو رفته است،گذشته است.

حوالی همه نیکی ها را جمع می کنی وبا بوسه هدیه می دهی

با بوسه شعر آغاز می شود

شعر ترانه می شود و

ترانه به آوازی دلپذیر خوانده

و اینگونه است که مسیر ،مسیر را می پیمایی وخروار خروار باران می شوی و

باران باران می بخشی به دشتهای بایر بی باران.

باری عزیز،تنها بوسه است که دروغ نیست

کثیف نیست وتنها بوسه است که وقتی آغاز شد تمام هویتت را بر سفره ای پهن می کند

×××

ـ گفتم راستی چند ساله مان شده است؟

ـ حتمن آنقدر بزرگ شده ایم که طعم بوسه و باران را بفهمیم

بوی اشک و آبهای آسمان را.

ـ اما هنوز نگفته ای که چند وقت مان شده است وکی آغاز گر بوسه ای می شویم....

می خواهم تمام راه یافتن ات را

پیاده روم

می خواهم تا تاریکای شب

صدای رهگذر،عبور لحظه ها

صدای دور دست شغالی که انگار چیزی برای خوردن نیافته است

تا صدای نزدیک سگ همسایه،تا سایه

تا صدای پای خودم حتی که شده

راهی شوم،به سویی که بدانم

چرا نبوسیده امت هنوز ...

                                ادامه دارد...

                                                          چهاردهمین طی شدن آبان

                                                                            8و8

                                                                           افشین

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 17:44 |

                                                      صفحه شانز دهم

در ساحل رودخانه کناره های چمن نرم رو به آسمان دراز می کشیم

آفتاب مایل تر می شود و به چشمها و جانمام می خورد،حالا دیگر سوزش روز را ندارد

بر وسعت خیال خویش سوار می شویم

از کوچه ای به کوچهای دیگر

از خیابانی به خیابانی و

از شهر ها و نهرها و آدمها می گذریم،تا شاید برای لحظه ای بهم برسیم

هنوز چشمهای مان مسیر هایی جدا را می پیمایند.

آفتاب به انتهای افق رسیده است وسرخی اش به سرخی گونه های تو و شرم چند لحظه هم آغوشی مان می زند

تصویر آن شیرین لحظه را می گیرانم وقتی که در آغوش هم سوار بودیم وحسرت بهتی را می کشم که در من افتاده بود.

چرا نبوسیدمت؟

نگاهم در آسمان است و پر م از دلتنگی است، دلتنگ از پایان روزی با تو

در اندک تاریکای غروب فرو می روم و به جستجوی ستاره ای مشغول.

ستاره ای که شاید تا به حال ندیده امش

آخر همیشه ستاره ای برای دیدن وجود دارد،ستاره ای که شاید درخشش اش تا آن لحظه توجه تو را به خودش جلب نکرده باشد

یا دقت نکرده باشی یا اصلن دنبالش نرفته ای،شاید هم در مسیری دیگر بوده باشد و تو مسیر را به اشتباه طی کرده ای

یا شاید آنقدر دچار روز مرگی هستی که از گوشه چشمهایت رد می شود.

چرا نبوسیدمت؟

باری همیشه ستاره ای برای دیدن

شعری برای خواندن

ترانه ای برای شنیدن،یا حرفی برای گفتن

پیدا می شود ،باری عزیز

همیشه جایی برای زیستن

وچشمهایی برای طرح عاشقانه شدن

وجود دارد.

×××

از لابه لای ابرهای غروبین عبور میکنم ،حوالی ستاره گان می رسم و هی نگاه و نگاه

از خرسهای کوچک و بزرگ رد میشوم ،ستاره قطبی را می گیرانم وبه سمت شمال راهی میشوم

به سمت جنوب باز می آیم و ازشرق غرب آسمان به کناره های خودم می رسم.

×××

تو خوابت برده بود،از فرط خسته گی ،از بازی های کودکانه در آب یا شاید هم از شرم چند لحظه هم آغوشی.

چرا نبوسیدمت؟

باری همیشه ستاره ای برای دیدن یا نه اصلن برای بهتر دیدن وزیباتر دانستن اش وجود دارد

چشمهایی برای خیره شدن،دردی برای کشیدن و

شرمی برای بوسیدن،همیشه طرحی برای آغاز بوسه وآغاز یک عاشقانه آرام از یاسکی سپید وجود دارد.

تو خواب بودی من تا به حال تو را اینگونه ندیده بودم ت انگار که برای اولین بار نگاهت می کردم.

چرا نبوسیدمت؟می خواهم......

باری برای من همین کورسوی یک ستاره کافی است

تا آن روز های ترانه

تا همین زلال جاری

کافی است تا همین چند شکوفه

تا عطر نارنج،عطر چای،عطر خاک باران خورده

کافی است تا به عبور لحظه های خاطره نزدیک شوم

تا با بهار و باران

در امتداد راهی که به نیمه مانده است

دوباره بیابمت..

                          ادامه دارد..

                                          افشین

                                               همین آبان8و8

                                                  نزدیکای آواز خروسی در دور دست

                                        روز سیزذهم

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 4:6 |

                                        صفحه پانزدهم

...دوباره پایت سرمی خورد از سنگی به سنگی دیگراز چاله ای به چاله ای

تعادل ات برهم می خورد روی آخرین سنگ به هوا و بعد به آغوشم پرتاب می شوی و مرا و خودت را ..

تا به خود آییم تمام قد در خنکای آب تابستان نشسته ایم

جیغی می کشی و وایی می گویی ،که مادر که رفته وپدر تنهاست ونگران ،مهربانی آب آرامت می کند

رود خانه از پاهایت می گذرد ، سپیدی پاهایت در آب سپید ترمی شود وبه سپیدی آسمان قبل از رسیدن به آبی اش طعنه می زند.

ـ چه چیز پای آدمی برایت جالب است که این گونه نگاهش می کنی ،بگو بدانم تا به حال پای کسی را ندیده ای؟

خجالت می کشم خودم را جمع جور می کنم ،

-چرا دیده ام ،اما باور کن تو را من تا به حال حتی بدون جوراب هم..

چند ماهی کوچک به سمت تو می آیند و به پا هایت نوک می زنند و من چقدر به آنها حسودی ام می شود.

آن سوتر رود خانه قورباغه ها بالا و پایین میپرند و تو چندشت .

- دارد دیرم می شود تازه بایید کمی زیر آفتاب بمانم تا لباسهایم هم خشک شوند.

بلند می شوی می خواهی خودت را از آب و ماهی ها و قورباغه ها

و شاید هم من برانی که سوزش آفتاب وخنکای آب ونگاه من به نشستن بر سنگهای کف رودخانه راضی تر ات می کند

چند تکه سنگ رنگی را در آب می یابی

ـمی شود اینها را برایم نگاه داری

ـآخر به چه کار تو می آید؟بچه شدی؟

- حالا تو بگیر نمی دانم شاید بخواهم زیر نور ماه پشت پنجره ام نگا هشان دارم،بالاخره می گیری یا نه؟

سنگها را که از تو می گیرم مشغول شن بازی می شوی

مشتی آب به سویم پرتاب می کنی وبعد می خندی ، چنان که من هیچ گاه بعد رفتن مادر ندیده بودمت.

دو باره جیغ می کشی، چیزی مثل سنگ یک لحظه به بدن ات می خورد از جا کنده می شوی تا لاک پشتی رد می شود.

لاک پشت که شد به تمامی...

حالا به تمامی در آغوش من نشسته ای.

سکوت،صدای جاری رودخانه

سکوت ،صدای قور باغه

حتی صدای ماهیان

نه نه،هیچ صدایی نمی آمد جز تپش های قلبی که عاشقانه های مان را آغاز کرد.یک عاشقانه آرام از یاسی سپید را.

شرمی سراغ هردو یمان می آید و به سرعت از هم جدا می شویم.

در خنکای درون رود خانه تا انتهای آفتاب بی هیچ حرفی می نشینیم تا آفتاب امروز تمام شود،درست نمی دانم چقدر طول کشید،اما کوتاه بود وکم .خورشید که به گوشه آسمان رفت از آب در آمدیم.

هنوز شرم چند لحظه هم آغوشی در چشمهای ما جاری بود،چنان که از چشمهای هم فاصله می گر فتیم.

وآن تنها باری بود که از چشم های تو دور می شدم،هرچند چند لحظه بیشتر نبود اما بلند بود به درازای یلدا...

می گویی چقدر رودخانه آرام است

آفتاب از ما می گذرد،روز به انتهایش نزدیک می گردد وما راهی می شویم...

وزمزمه های من آغاز می گردد

که..

که فردا حتمن راهی می شوم

دیگر از هیچ کس نشان تو را نمی گیرم

باید که خود راهی راه شوم

راهی جاده

میان راه حدود تولد چشمهایت را

از حوالی آرامم نشان می کنم

تا هیچ کس جسارت شب به تاریکی را نکرده

و

مهتاب را خاموش ننگارد

برای من کور سوی یک ستاره کافی است

تا...

                                            ادامه دارد...

                                                                          ۱۱  آبان هشتادو8

                                                           همین حوالی آرام

                                                                                   افشین           

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 23:7 |

                                            صفحه چهاردهم

...بر آدمی چیزی تکرار می شود که می داند چیست

عشقی که دوام نمی یابد یک کنش ساده ي روزمره است چیزی مثل گل زدن در زمین فوتبال وشادی پس از آن.

آنچه که تکرار می شود تن خسته ي ناتوان ماست،نه شکوه عشقی که همراه خویش داریم،

چقدر بزرگ است آنچه را که برایش زیسته ای

آنچه را که همیشه در قلبت داری وفقط وفقط از آن توست وبا خویش تا ابدیت همراه می کنی.

چقدر با شکوه است زیستن به خاطر باوری که بدان می رسی...

نه آقایان عزیز ،خانومهای محترم:

ماندن در لحظه های باشکوه زندگی هیچ چیز را خراب نمی کند،

اصلن شما بگویید بدانم،که آیا رویاهای آدمی چیزی به غیر از تداوم لحظه های با شکوه آدمی است؟

وآیا می توان روزی را تصور کرد که هیچ چیزی نتواند آدمی را به وجد آورد؟

واینکه آیا می توان بدون شکوه لحظه ای،

سر بربستری رها کرد و خواب خوب خاطره دید؟

                                                   ***

بیرون هوا گرم است،می خواهم به رودخانه بروم تا تن خسته ي،گرمازده خود را به آب بسپارم.

نمی دانم چرا ما بچه های کناره های ساحل همیشه شنا در رودخانه را بیشتر ترجیع می دهیم تا دریا را.

شاید بدان خاطر باشدکه می توانیم دو طرفش را ببینیم واز ابتدا و انتها یش با خبریم.

که ندانستن انتهای آنچه که شروع اش واضح است پرمی شود از ترس و دلهره

یا نه شاید هم میدانیم که این همان آبی است که از سمام به زیر می آید از حوالی البرز پر غرور و پر است از تراوت و سبزی.

اصلن شاید هم چون به راحتی از این سویش می رویم تا آنسوی آبهایش وباز، بازمی گردیم...

-بیا برویم آن بالاتر آب عمق ندارد،می توانی از آن بگذری،

شلوارت را تا زانو بالا می زنی،سپیدی پاهایت به سپیدی روز لبخند می زند،دستهایمان در هم گره می خورد به وسطهای آب

رسیده ایم.

حالا مطمعن تر قدم بر می داری،روی سنگی سر می خوری ....

می خواهم به خواب خوب خاطره بیاندیشم

به آغاز راه

به راهی شدن به جان،جاده ،جریان

به راهی شدن در راهی دیگر گون

به راه هرچه بادا باد

هر چه پیش آید

دیگر خیال تردیدو تعمل ندارم

فردا حتمن راهی می شوم ، حتمن.....

                                                ادامه دارد

                                                                         یک شنبه روز

                                                                              10ام ابان

                                                                       همین حوالی شما

                                                                                 افشین

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 12:27 |

                                 صفحه سیزده ام

وَ عشق...

درست زمانی می آید که باید

وقتی که در خروارها شعر سهراب تنهایی های خویش را می جویی

وقتی که نشان پری کوچک غمگین ات را از فروغ می گیری

وقتی که قرار می شود یک قلب برای زیستن کافی باشد

وقتی که با حافظ می بخشی سمرقند و بخا را راو وقتی باران ات آغاز باریدن می کند

درست در همان لحظه چشمهایی می آید،نگاه ات می کند و می رود.

دیگر تو می مانی و این دلتنگی،دلتنگی ای که می گویند شیرین است.

تو و دلتنگی ای که باید دوستش بداری چرا که سالها ی سال کنارت می نشیند از صبح سلام تا غرب خدانگهدار

دوباره دچار می شوی

شاعر می شوی

سطر،سطر حرف می رانی

بلند بلند آواز را رها می کنی تا شاید ،شاید

دلتنگی های تو را نیز باد ترانه ای بخواند

که شاید ری را از یوش تا همین جا صدایت کند

یا هلیا از شهری که دوست می داشتی گواهی دهد

بر سکوت آدمی ،بر آواز سنگ ، بر مرگ و بر درنگ

گواهی دهد بر اینکه من راز دار حرفی از دهان فردایم

که جهان را نامی نیست غیر تو

گواهی به اینکه خوابم نمی آید...

و از آن لحظه است که دیگر خوابت نمی آید،نه اینکه نمی خوابی،اینکه دیگر نمی دانی کدام لحظه ات را خوابیده ای و

کدام لحظه ات رابیداری.

مثل همین لحظه ای که برایتان هی حرف می زنم و

هی تعریف می کنم و

هی شاعر می شوم و هنوز نمی دانم که خوابم یا بیداربه خود که می آیی می بینی

بر نرده های ایستگاه رفته قیصر

تکیه داده ای

و به انتظار قطار رفته ایستاده ای

می گویند عشقی پایدار می ماند که به نرسیدن بیانجامد،نمی دانم،نمی دانم

از حضور دایمی عشق می دانم

از شکوه و بزرگی آن،از درد و رنجی که با خود همراه می آورد

از غمخندی که از کناره های خود می گذراند

از حدود عاشقی می دانم و از تداوم چشمهایی که عاشق اش شده ام

اما از آنچه که در آن لحظه بر من رفت چیزی به یاد ندارم و آن لحظه ای است که اگر هزار سال کنارت باشد باز نمی دانی به چه چیز آن لحظه پایدار مانده ای و عاشق

لحظه ای که هزاران هزار بار وسالهای سال تکرار وتکرار شود بازدر نمی یابی

آنچه را که در آن چشمها جاری بود...

 

می خواهم به تولد دوباره روزهای کودکی بیاندیشم

به آن همه ستاره ای که شمارشش

خواب کودکی ام راهدیه می کند

به روزهای عاشقی،به روزهای زندگی

به خواب خوب خاطره.....

                                 ...ادامه دارد                         

 

 

                                                      همین نهمین روز آبانی دیگر

 

                                                                                                        از88

 

                                                                                  افشین                                                                                               

 

                                                                               

 

                                                                                                        

                                                                                                      

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 13:11 |